داستانهای زندگیم
اعتراض دارم اعتراض .چرا این همه ضعیف بودم چرا .بیماری روحی در تمام وجودم ریشه دوانده دیگر مادر بدردبخوری دنیستم.

البته گاهی هم دلم خوشبختی میخواهد .مثلا دوست دارم برم سفر اما نميدانم وقتي به مقصد رسیدم چکار کنم .احساس میکنم دخترم را بیشتر از گذشته دوست دارم. 

خیلی تنها هستم خیلی کارهایی برای خودم کردم هنوز چیزهایی خوشحالم میکند اما فکر مرگ مثل یک لحاف سنگین روی من را پوشانده .

 

راستی چرا اینطور شد.منکه ..بگذریم بهر حال هنوز وزن ثابت است

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:16  توسط شیرین | 
دارم به این فکر میکنم که زندگیم چقدر شبیه این سریالی ترکی شده هر قسمت یک حادثه و درد جدید . والبته هر قسمت بدتر از قسمت قبل . من خودم دیگه علاقه ی چندانی به زندگی ندارم و فقط نگران دخترم هستم .که چه اتفاقی براش میفته . الان تقریبا میشه گفت هیچ کسی رو ندارم . سرنوشت اون چی میشه بدون من.خیلی احساس گناه میکنم برای آوردنش تو این دنیا .البته میدونم که خیلی ها از من مشکلاتشان دارند واصلا هم تعدادشون کم نیست .

بهر حال الان باید خداروشکر کنم که دخترم سلامت و حتی همین شکنجه لعنتی  که باید به دخترش برسه . بهر حال دارم زیر بار یک فشار شدید روحی له میشم .یه مرداب عمیق که داره منو تو خودش غرق میکنه حوصله ی دکتر رفتنم ندارم که چی هر وقت میرم یه بلای تازه سرم اومده یا کیست دارم یا فیروز یا کیسه صفرا پر شده یا ویروس اومده  وووووو  تو شهریور ماه بعد از یک سفر زیبا به یکی از بهترین کشور های دنیا دانشگاه قبول شدم یادم از خوشحالی تا صبح خوابم نبرد اما چه فایده خیلی سریع همه چیز عوض شد آخه چرا نمیفهمم اصلا نمیفهمم مگه میشه یه آدم همش بد بیاره . 

بهر حال کلی درس و مشق دارم که باید انجام بدم .و مسلما استاد وهمکلاس ها به ذهنشون نمیرسه یه دانشجو چقدر میتونه مشکل داشته باشه

خیلی خوب فعلا خیال این وزن رو سه کیلو هم بکشم پایین هنر کردم فعلا که هیچ خبری نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 10:24  توسط شیرین | 
سلام گزارش این چند روزه که نبودم .روز دوشنبه جراحی لثه داشتم زیاد مهم نبود اما دکتر گفت تا 48 ساعت غذاهای نرم وسرود بالاخره دانشگاه شروع شد ساعات طولانی کلاس وجملات اضطرابی در کنار لذت واقعی اژ درس جمعه وطن کردم باورم نميشد 2 کیلو اضافه وزن بدون اینکه رژیم را شکسته باشم

کارهای که باید انجام بدهم تکالیف درسی ، ادامه ی یک رژیم سخت تر ، رسیدن به دخترم، و مبارزه با افسردگی واضطراب ، فکر خودکشی همچنان با من هست.

با خودم میگم چرا باید یه انسان اینقدر زجر بکشه، فقط بخاطر دخترم زندگی میکنم .

+ نوشته شده در  شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 6:30  توسط شیرین | 
تقریبا دارم خودم رو کنترل میکنم دیگه یک عدد شیرینی در یک هفته یا یک گاز شکلات در هفته را هم کنار گذاشتم چیزی که معلوم است  این است که من نمیتوانم هیچ وقت عادی غذا بخورم و باید سخت رژیم داشته باشم فعلا  وزنم ثابت است.

وسواس بیماری هم چنان وجود دارد . 

 

این روزها دررابطه خیلی اشتباه میکنم بی جهت ذوق زده واحساسات میشوم وسیع میرنجیم

 

حالم خوب نیست منتظرم هر چه زودتر کلاس ها شروع شود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۳ساعت 23:14  توسط شیرین | 
امروز روز عشق است ومن از والنتاین بیزارم برای اینکه تو علی رغم تمان اطهار علاقه های بی ثمر وناگهان ولی پایت هرگز به دیدن من نیامدی فقط نميدانم چه وسواسی داری که هر چند وقت یکبار چک میکنی ببینی من هنوز عاشق تو هستم یا نه. من نميدانم عشق این زن دور از دسترس که با تو لا اقل هزار کیلومتر فاصله دارد به چه دردت میخورد. زنی که نمیتوانی او را آنجور که میخواهی داشته باشی. بهر حال من فرق کرده ام واز وقتی مرا دیده ای 10 کیلو چاق تر شده ام . میدانی تو تنها آدمی بود در عالم که به من میگفت تو خوش اندامی .با تمام بدی هایت زیباترین حرف ها را از تو شنیدم .بله من هنوز عاشقت هستم با اینکه در این چهار سال هر پنج شش ماه آمدی سرودی خواندی ورفته ومن مع

عبور را هم که میشناسی تا سراغ از من نگیری از تو سراغ نمیگیرم که همین غرور برایم مانده وبس چند وقتی که به شکل ناشناس نوشته های مرا لایک میکنی .خوب که چه .فقط میخواست به من نشان بدهی که چطور دختران جوان وزيبا نوشته هایت را لایک میکنند وتو تعریف بارشان میکنی.خوب دیدی که چه تنها وگوشت گیرم خواندی نوشته هایم را چه تلخند .نتیجه...

بهر حال نميدانم عشقت در من هست مثل یک بیماری کهنه دردی در کنار درد هایم .

والنتاین لعنتی از این روز بیزارم 

از آن شکلات های قلبی شکل که حتی اجازه ی خوردنشان را هم ندارم ومن را چاق میکنند از آن خرس های عروسکی واز آنکه بیاد میآید آنکه باید باشد نیست وتازه اگر هم باشد آن نیست که من میخواهم

خلاصه فقط دلم یک دسته گل رز آبی میخواهد یک صدای گرم که بگوید دوستت دارم

البته با این اوصاف واحوال نميدانم احتمالا زمانی خبر از من میگیری که دیگر نیستم

بهر حال رژیم در این دو روز بد نبوده بروم ناهار رژیمی ام را آماده کنم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ساعت 9:59  توسط شیرین | 
دیروز رژیم رو شروع کردم بد نبود ولی خیلی موفق نبود.

قابل توجه وقتی میگم رژیم منظورم این نیست که قبلش رژیم نداشتم .ولی بدن من خیلی حساس شده و باید خیلی کم غدا بخورم.

دیروز احساساتی شدم ویک کار اشتباه انجام دادم .چه باید گاهی احساسات فوران میکند . عجیب است با این همه مشکل احساسات در من نمی میرد.

برنامه ی امروز خواندن در باره ی مکتب مدر نیسم . تکمیل طرح فیلمنامه. دیدن یک فیلم. و کنار آمدن با حرکت اشتباه دیروز است.

پام درد میکنه واصلا نميتونم تکانش بدم. تفکرات خود کشی بطور قوی در من وجود دارد.تا فردا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۳ساعت 10:2  توسط شیرین | 
متاسفانه چاقی واضافه وزن دردست که همیشه شما را همراهی میکند. واقعیت این است که من در سال 1388.صد وسی وپنج کیلو وزن داشتم و با استفاده ار رژیم  توانستم به 89 کیلو برسم البته تقریبا در عرض یکسال. تا اینکه ماجرای جراحی اولم پیش آمد وبه 86 رسیدم.بعد از آن با وجود حفظ رژیم کم کم وزنم اضافه شد ودر عرض تقریبا 3 سال و ماه 14 کیلو بازگشت داشتم. که تنها 7 کیلوی آن در عرض همین پنج ماه اخیر بوده است. خوب میدانم چیزی که زودتر از هر نوع بیماری من را از پای در میآورد افسردگی ناشی از چاقی ست. گزارش هر روز را میخواهم بنویسم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳ساعت 11:33  توسط شیرین | 
سلام فکر میکردم منو فراموش کردین اما میبینم هنوزم بعضی منو بیاد دارن .واین چقدر حال منو خوب میکنه.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۳ساعت 15:30  توسط شیرین | 
سلام فکر میکردم منو فراموش کردین اما میبینم هنوزم بعضی منو بیاد دارن .واین چقدر حال منو خوب میکنه.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۳ساعت 15:30  توسط شیرین | 
این روز ها مدام به پایان نزدیک تر میشوم و مدام نفرتم از خودم بیشتر از خودم با آن چشم های بی گناه ودرشت که رنگ غمی عمیق گرفته اند از خودم با آن بازوهای بسیار جاق و زشت که شبیه بازوهای قهرمانان بدن سازی میماند.از لبهایم که در انتظار یک بوسه ی عاشقانه مانده اند. از بدن زنانه ای که هیچ وقت نمیتوانی طعم لذت هم آغوشی ناب را بچشد. متنفرم از زنی که ترک شده که دوست داشته نشده که لگد کوب وحقير شده. دخترم میگید آدم های صنفی باید از بین بروند وحتما من یکی از آنها هستم .متنفرم از دلی که هنوز عشق طلب میکند ومی لرزد به کلامی که بی هدف مهربانانه است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۳ساعت 8:9  توسط شیرین | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
يه زنم منو ميشناسيد شايد كامل شايد ناقص تكه هائي از وجود گم شده حرف هاي زيادي داشتم براي گفتن قصه هاي زيادي اما مجبور شدم سكوت كنم

نوشته های پیشین
اسفند ۱۳۹۳
بهمن ۱۳۹۳
بهمن ۱۳۹۲
دی ۱۳۹۲
مهر ۱۳۹۲
شهریور ۱۳۹۲
مرداد ۱۳۹۲
خرداد ۱۳۹۲
اردیبهشت ۱۳۹۲
فروردین ۱۳۹۲
اسفند ۱۳۹۱
بهمن ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۱
آذر ۱۳۹۱
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهریور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تیر ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
اردیبهشت ۱۳۹۱
فروردین ۱۳۹۱
اسفند ۱۳۹۰
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهریور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تیر ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
اردیبهشت ۱۳۹۰
فروردین ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آرشيو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

دریافت کد جملات شریعتی
نایت اسکین-
دانلود آهنگ جدید href="http://night-skin.com/blogcode/shariati/">جملات شریعتی