![]() |
![]() |
|
| داستانهای زندگیم |
|
قول داده بودم كه شكر كنم تورا و اكنون امده ام براي اداي قولم كه اگر تو نخواهي نميشودو نشد .
خدايا بند ه ي ضعيفي هستم خسته با شخصيتي متزلزل ولي مهربان و ساده اما خودت ميدوني كه درست مثل خامه ي روي شيريني اگر به خودم نيايم ترش ميشوم. در ضمن خانوم ها واقايون عزيزي كه مطلب من رودر ارتباط با روز زن خوندم من فقط از يك پنجره انهم پنجرهي تيره و پرگرد غبار خودم به اين مسئله نگاه كردم . حتما همه يشما ديدگاه هاي متفاوت تري دارين .دقت كنيد من حكم ندادن من قصه يخودم را تعريف كردم يك زن زجر كشيده كه بعضي با عشق شكنجه اش كردند و بعضي با نفرت. باور كنيد رو ي تنم زخم هاي عميقي هست .بخدا من زنده نيستم . لاشه اي هستم كه هزار با با نعره هاي بي صدا جان دادم . اري نه من سالمم نه روحم من يك زن عادي نيستم درست مانند كودك وحشتزده اي هستم .كه بارها در غياب هيچ كسي به مسلخ برده باشنم.مرا ببخشيد كه ديدگانم تيره وتار شده است . اري من نسبت به عشق روشن بيني ام را ازدست داده ام. من اينم انا . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 22:51 توسط شیرین |
|
|
براي چه روز زن را به من تبريك ميگوئي زن يعني جنيفر لوپز وقتي باسن بي همتايش را تكان ميدهد زن يعني انجلينا جولي با لبهاي برجسته ي شهوت انگيزش زن يعني هيفا وهبي وقتي با صداي ضعيفش ناله ي عشوه اميز سر ميدهد زن يعني مدل هائي كه روي استيژ كت والك ميروند زن يعني رقاصه ي عربي كه پستي بلندي هاي بدنش را با سكسي ترين حالت به تموج در مياورد زن يعني عكسها و فيلمهاي كانال ها ايكس يك الي ايكس ان زن يعني كپه ي موهاي مش شده و لبهاي بوتاكسي غرق در رژ و مژه مصنوعي و تتو زن يعني بدن برنزه ي خوش تراش بيكيني پوشيده دراز كشيده بر لب ساحل زن يعني دختر تازه بالغ شده ي اپارتمان بالائي كه يواشكي ديدش ميزني زن يعني خوشگلترين دختر دانشگاه كه با هزار كلك طورش ميكني زن يعني همكار تازه واردت كه به محض ورود در خيالت با ا و ميخوابي و نقشه ي خام كردنش را ميكشي زن يعني مادرت. فقط مادر خودت كه تورا به بهترين وجه براي ازار من تربيت كرده و دست پختش چيز ديگري ست زن يعني هر موجود ماده ي زير سي سال ترجيحا 14 الي بيست و پنج نه من ان زن مورد نظر تو نيستم چون ديگر خيلي جوان نيستم و خيلي زيبا نيستم .اندام من ديگر هوست را برنميانگيزد . من اگر خانه دارم كه بايد خوشمزه ترين غذاها رااماده كنمو در عين صرفه جوئي كد بانوئي تمام وكمال باشم و اگر سركار ميروم هيچ دليل ندارد خانه ام اندكي نامرتب باشدو غذا كمي دير شود . بچه ها فقط ما ل منند بخصوص گرفتاري هايشان تورا بيتشر دوست دارند چون من مادري سختگيروغرغرو هستم و تو پدري هستي كه دراوقات فراغت با پسرانت فوتبال بازي ميكنيو كليد ماشين را ميدهي و ناز دخترانت را تمام وكمال ميخري در هر حال زحمت نكش من زن مورد نظر تو نيستم .چون من تكراري ملال اورو خسته كننده هستم . حالا خودت صلاح ميداني روز زن را به كه تبريك بگوئي. به انجلينا جولي به جنيفر لوپز به ..به دوست دختر هاي طاقوو جفتت اصلا چميدانم به هر كه دلت خواست به هر زني غير از من . نامه اي از انا به fبعضي مردها |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 9:59 توسط شیرین |
|
|
خيلي خوشحالم خيلي خوشحالم كه نوشتن رو شروع كردم انگار بنظر ميرسه تو زندگي تاريك و پر از ياس من يه شمع روشن شده .حالا ميفهمم كه تا حالا همه ي خواسته هاي من مشروع بوده
.من دلم ميخواسته يكي يه جا منو به رسميت بشماسه و قبولم داشته باشه .نه بخاطر قيافه نه بخاطر لوندي هاي زنانه .بخاطر خودم، بخاطر ساده دليم كه بيشتر دست مايه ي سو استفاده و ضايع شدنم قرار گرفته تا احقاقا حقوقم. خدايا اين خوشحالي رو از من نگير .منكه چيز زيادي نميخوام .شايد اگه اين خوشحالياي مشروع تو زندگي من بود. هيچ وقت پاي خوشي هاي زود گذر نامشروع كه زجر و عذابي طولاني به جسم وروحم وارد كردن به زندگيم باز نميشد . بهر حال امروز خوشحالم .خدايا خودت ميدوني كه اگه مسير درست برامب از بشه هيچ وقت راه كج نميرم. خدايا اگه داشته هام از دست نرن هيچ وقت به نداشته هام فكر نميكنم . ممنون از كسانيكه باعث هموار شدن اين راه شدند حق نگهدارشان |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 19:8 توسط شیرین |
|
|
خيلي عجيبه اين روزا وحشت از مرگ رو تمام وجودم سايه انداخته ولي براي چي منكه ازاين زندگي سودي نبردم چرا از مرگ ميترسم .
خوبخودتون ميدونيد كه پارسال هيستروكتومي كردم و بعد از اونم دو بار تحت معالجه كيست تخمدان قرار گرفتمو كلي قرص ياسمين خوردم كه باعث شد 4كيلو از كاهش وزنم برگرده .چندوقت پيشم دكتر به سنگ كيسه صفرا مشكوك شد وحالام درد اذيت كننده ي سينه . خدايا ناشكري نميكنم اما خستم بخدا خستم چقدر برم دكتر چقدر قرصو دارو بخورم .اگه فكر ميكني وجود من رو زمين زياديه خوب چميدونم يه دفعه كلكمو بكن خودتم ميدون يكه بجز دخترم دليل واسه زنده موندن ندارم . اين روزا فقط يه هدف تو زندگيم دارم اونمنوشتنه اميد وارم به جائي برسم خدايا ميدونم خيلي وقتا كمكم كردي اما بازم كمكم كن بخدا اين بندت خيلي ضعيفه خيلي . خدايا اين بيماري كمبود محبت منو يه جور دوا كن يه كاري بكن كه خيلي چيزا از يادم بره كاري كن فراموش كنم يه زنم قلبو احساس دارم . خدا يا بسه ديگه نميخوام عذاب بكشم .بخدا امسال خيلي غصه خوردم زجر كشيدم خدايا به من يه روح پاك وشريف بده كاري كن يادم بره چي ميخوام كاري كنم همه چيزو فراموش كنم . خدايا به كسانيكه به من كمك كردن كمك كن . خدايا به همه كسانيكه بهم كمك كردن كمك كن . خدايا كمكم كن زجرو تحقيري كه امسال كشيدم با يه سر بلندي جبران بشه . خدايا دلم ميخواد يه روزي پيش بياد كه بتونم تو روي كسانيكه منو اذيت كردن نگاه كنم و بگم شما به من بد كرديد ولي من گذشت كردم .شما به يه ا دم ضعيف زور گفتيد. خدا يا به همه ي دلشكسته گان كمك كن
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:11 توسط شیرین |
|
|
انحرافات ذهني من : ديگر نبايد به خاطرات عاشقانه ي گذشته فكر كنم هر چه بود تمام شد ......من ديگر كسي را نمي بينم ...ديگر صدايش را نميشنوم ..
انحراف دوم: قرار نيست كمبود هاي عاطفي من هيچوقت جبران شود . انحراف سوم: اداي قرباني دراوردن بس است . من بايد با عملكرد ها وانتخابهاي بد وناقصم كه منجر به اين زندگي شده يا كنار بيايم يا مبارزه كنم . انحراف سوم: شب وروز فكر كردن به بيماري هائي كه ممكن اسن مرااز بين ببرند را كنار بگذارم. انحراف چهارم: در عين حال كه دوستان خوبي دارم نميتوانم انتظار داشته باشم كسي معجزه كند .البته از زحمات يكي از دوستان مجازيم بسيار تشكر ميكنم . انحراف پنجم: با فكر كردن به مرگ وخود كشي هيچ چيز درست نمي شود .هرگز من يك دختر دارم ومسئول او هستم. انحراف ششم: غرق شدن درافسردگي هيچ كمكي به من نميكند .پدرم ازدنيا رفته مادرم گرفتاري هاي خودش رادارد من تنها هستم تنها .... جادارد اين جا از دودوست وبلاگي تشكر كنم كه يكي ازانها در كاهش وزن من موثر بود و يكي ديگر هم در يك موردديگر . البته همه ي شمادوستان وبلاگي به من لطف داشته ايد وگرنه در اين دنياي بزرگ چه كسي به داد من كوچك ميرسيد . دارم مينويسم خدا يا كمكم كن دوست دارم كار كنم شريف و پاك باشم باشد عيبي ندارد قبول كرده ام كه در اين دنيا سهمي از عشق و محبت ندارم ولي كمك كن از جا بلند شوم ميشود يعني ميشود. |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:25 توسط شیرین |
|
|
نوشتن در باره ي گذشته واشتباهاتي كه مرتكب شدي ميتونه خيلي سخت ودرد اور باشه .
اما بنظرم لازمه و به ادم يه جور حس رهائي ميده يه جور جداشتن از يه گذشته ي تلخ . اين روزا به نتايج متفاوتي در مودر خودم ميرسمو كاملا ضعفامو حس ميكنم . وحشتناكه خيلي زيادن خيلي عميقن شايد به نوعي شكنج از من ادم سالم تريه چون اوندقيقا ميدونه چي كار كنه و هدفش چيه و از خودش مراقبت ميكنه و به خودش خوش ميگذرونه . ومن برخلاف اون سعي ميكنم ليز بخورم تو چاله هاي پر از اب متعفن اندوه و هي قولوب قولوب تلخيو وياس رو سر بكشم. كاملا احساس ميكنم بعد از اون ماجرا كه نميخوام اسمشو ببرم دچار يه بيماري خاصي شدم . يعني همه جا همه وقت همه رو با اون شخص خاص مقايسه ميكنم و خوب اين خيلي بده . خلاصه به شكل احمقانه اي انتظار دارم همه ي ا دما مثل اون بگن انا چقدر خوب و مهربون و خاصه . بهر حال يه حسي دارم مثل ادميكه ميدونه بزودي از هواپيما يا از نوك قله ي كوه ميخواد بپره پائين واين باعث ميشه يه جور احساس سرخوشانه ي عجيبي داشته باشم . يعني دائم اين هوسو دارم كه برم يه جائ يخودمو گم وگور كنم. ديگه چيزي نميگم تابعد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:25 توسط شیرین |
|
|
دوستان عزيزم اگر دير دير به سراغ شما مي ايم براي اينكه ميخواهم از زنجموره هاي تكراري پرهيز كنم جديدا
اتفاقات خوبي برايم افتاده است .كه اميدوارم ادامه دار باشد و در مسيري قرار بگيرم كه تخيلاتم معطوف نكات مثبت و سازنده اي بشود نه جريانات مخرب و بي فايده . همين جا از خدا ي خودم ميخواهم به من فرصت مناسبي عطا كند تا لا اقل بتوانم ازاستعدادم در مسير مناسبي استفاده كنم . خيلي دوست دارم پاك وشريف زندگي كنم و فقط به دخترم و سرنوشت واينده او فكر كنم . دعا كنيد كه با خبر هاي خوبي به سراغتاان بيايم و اعلام كنم كه بالاخره تلاشم ثمر داده است . |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 11:6 توسط شیرین |
|
|
گزارش روزانه
باز هم به اينجا پناه اوردهام سلول وبلاگي من با ملاقاتي هما ينا پيدايم دوباره چنگال ميكشم به ديواره هاي محوشو از درد يكه مرادر خود پيچيده است سخن ميگويم كرختم و بياحساس همه چيز در وجودم به خواب رفته بخصوص دلم اري دلم را چون كودكي بي قرار بزور خوابانده ام تا بهانه نگيرد و مدام بدنيال خيال سركشم به اين سو ان سو نرود كه ميخواهم از ياد ببرم هر چه ميخواستمو ميخواهم و هر گز نخواهم داشت . همش حس ميكنم يه چيزي يه جائي ميپوسه عين ورقاي كهنه و زرد شدهي كتاب قديمي كه اگه با خشونت ورقش بزني پودر ميشه اره ميدونم اين دل منه كه دار ه ميپوسه دار ه ميپوسه و با يه لحن غمناكي عين موش شهر قصه با غصه ميخونه ه دیگه خواننده : حسین بختیاری آهنگساز و شاعر : بیژن مفید نه دیگه این واسه ما دل نمیشه هر چی من بهش نصیحت می کنم که بابا آدم عاقل آخه عاشق نمیشه میگه یا اسم آدم دل نمیشه یا اگه شد دیگه عاقل نمیشه بش میگم جون دلم این همه دل توی دنیاست چرا یکدوم مثل دل خراب صاب مرده ی من پاپی خیال باطل نمیشه چرا از این همه دل یکدوم مثل تو دیوونه ی زنجیری نیست یکدوم صبح تا غروب تو کوچه ول نمیشه میگه یک دل مگه از فولاده که تو این دور و زمونه چششو هم بذاره هیچ چیزی نبینه یا اگه چیزی دید خم به ابروش نیاره میگه هر صید که میشه قلب باشه اما هرچی قلب شد دل نمیشه خلاصه شده حكايت دل پاره پاره زخم خورده ي ما كه حالا با كلي ديازپامو خوابونديمش كه يادش بره يه روزي چه مشتاق متپيد بسه ديگه اخه اين ديگه خستم كرده بود اصلا دل به چه درد ادمي مثل من ميخوره كه همش اونو ميدم دست ادماي بي لياقت اما از بدبختي هر وقت دلو ميخوابوني ذهنتم ميخوابه ديگه نميتوني هيچ غلطي بكني ديگه تو طي روز به زور ميتوني يه لبخند كج وكولم بزني اما چاره چيه حتي خدام از دست بنده ا ي مثل من خسته شده خسته |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 11:37 توسط شیرین |
|
|
صبخ زود از خواب بيدار شدم و بعد از روانه كردن دخترم به مدرسه نشستم پاي كانال ام بي سي پرشيا
راستش اولش كه البته معلوم بود مدتي از شروعش نگذشته توجهمو جلب نكرد . ولي بعد از مدتي ديدن زماني كه داستان به اون تعلق داشت يعني قرن هيجدهم و فضاي كلاسيكش و خوندن جسته و گريخته ي زير نويسا باعث با علاقه پي گيري كنم . خلاصه داستان مربوط به مبارزات پيگير يك كشيش در تقابل برده داري و اين تجارت غير انساني انسان ها بود نميدونم چرا با شنيدن ديالوگا كه در مورد نحوه ي عذاب كشيدن برده هاي سياه وپوست و رفتار غير انساني كه در زمان حمل ونقل اونا تو كشتي باهاشون بود يه هو ذهنم سر خورد به زندگيمو عذاب هائي كه تو اين زندگي كشيدم . درسته شايد من و زناي بسيار يمثل من هيچوقت مثل اون برده ها بي رحمانه وناغافل از ديارخودمون دزديه نشده بوديم شايد هيچوقت ما رو به زنجير نبستن وتو فضاي كثيفو اكنده از ميكروبو بيماري كشتي زنداني نكردن شايد ما هميشه ابو غذاي كاف يرو داشتيم و چيزهائي مثل داغ گذاشتنو كار سختو طاقت فرسا رو تجربه نكرديم . ول يخوب كه دقت كردم بياد اوردم كه من وامثل من دختراني بوديم كه تو خونهي پدري ازادو فارغ از همه يسختي ها با نازو تنعم زندگي ميكرديم كه اين دزداي از خدا بيخبر به اسم شوهر مارو ا زخونه وكاشانمون جدا كردن و به زندان هاي بظاهر مجلل و زيبائي اوردن كه هوا ش در تنگي و كثافت چيزي كمترا زكابين برده ها نداشته .شايد ما هميشه بهترين غذاها رو خورديم اما هميشه روحمون از غذاي اصليش يعنيمحبتو عشقو احترام بي بهره بوده . درسته كسي به تن ما داغ نزده و روح ما داغي خيانت تحقيرو دشنام رو حس كرده . شايد ما با اين بردهها فرق داشتيمو ميتونستيم از خودمون د فاع كنيم جدا شيمو بريم اما وجود بچه ها شرايط سختو ناامن اجتماعي سخت ترو محكمتر از اون زنجير ها مارو گرفتار كردن . اما ما ميتونستيم يعني من ميتونستم براي خودم يه كاري بكنم . كارائي خيلي والاتر و بهتر از اينكه وجودمو رحمو به چيزاي كم ارزش پابندو دلخوش كنم . من فكر ميكنم عيب اصلي تو وجود من بوده كه دنبال يه ناجي بيروني ميگشتم حتي وهنوزم منتظرم معجزه شه ..چرا من نتونستم هيچ كاري براي زنا يمثل خودم بكنم چرا هيچ كس درد امثال مارو فرياد كنه مثلا خود من وقتي يه دختر جوون بودمو يه دانشجوي درس خون هيچ وقت فكر ميكردمتو اين سن كارم به اينجا كشيده بشه . اصلا چرا من اينقدر برا يخودم ارزش قائل نيستم كه بخوام تحقيق كنم به خودم فرصت بدم كه تو زندگيم يه عشق حقيقي و ناب بدست بيارم عشقي عاري ازتحقير ترك شدن و كنار گذاشته شدن . يه جاي كه نه صد جاي كا رمن وامثال من خرابه نميدونم شايد نوشتن اي وبلاگ يه شروع بوده اما دستخوش نا ملايمات شده نميدونم يه حسي دارم يه چيزي اذيتم ميكنه دلم ميخواد اين دردو فرياد كنم دوست دارم خودمو درست كنم حدااقل محكم بنويسم . من خيلي زجر كشيدم منب يشتر از شكنج ا زخودم زجر كشيدم من بيشتر از شكنج به خودم ظلم كردم من حتي داستانمو نيمه تموم گذاشتم چرا از چي ميترسيدم از چي . مگه مناز روز اول ميخواستم اين باشه اين زن واقعا مريض نه نميخواستم نميدونم كي بيدار ميشم كي |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 11:57 توسط شیرین |
|
|
صبحها با خستگي از خواب بيدار ميشم نميدونماين از عوارض روح از هم پاشيده ام است يا مصرف قرص هاي ياسمين .اين تخمدان چپ ما هم كه مدام ميل به كيست سازي دارد . خلاصه دائم دردي در اين قسمت احساس ميكنيم . قسمت زيادي از ذهنم را پاك كرده ام البته صورت مسئله ها بشكل گنگ مبهمي باقيست اما توضيحات راه حل ها و غيره وذلك باقيست .
مثلا ميدانم كه در حباب خلا بزرگي از تنهائي و بي محبتي شناورم ولي دلم نميخواهد يا شايد نميخواهم به روي خودم بياورم كه دليلش چيست ؟ بايد تكاني بخودم بدهم و عليرغم اوضاع نامردا دوباره شروع بنوشتن كنم.انهم فقط براي دل خودم . اين روزها بيشتر با مسائل دخترم درگيرم و حواسم به حسو حال اوست. ساعتي از روز را هم مثل مريض لا علاجي ميان ملافه هاي شيري رنگ تخت خوابم دراز ميكشم و به مرگي اني كه مرا از اين همه درد و رنج برهاند فكر ميكنم سع يميكنم در ان رخوت ساعتي همه چيز را فراموش كنم تمام نياز هايم وخواستههايم .تمام رفتار هاي خشن وبدي كه با من شده است .ميخواهم از اين حس قرباني بودن بگريزم چون حالا ديگر ميدانم هيچ معجزه اي رخ نخواهد داد .هيچ كس دلش به حال من نخواهد شد و متوجه بي رحمي و سنگدلي اش نخواهد شد .انها تمام اعمال زشتشان را با خوشحالي و اطمينان كامل انجام داده و از انجامش را ضي اند . اري اصلا قرار نيست در اين دنيا انصاف وعدالتي وجود داشته باشد و همه ي بارها بدوش نحيف زن بيماري به اسم اناست و تنها اوست كه ميتواند به فكر خودش باشد . خدا هم لابد ميگويد خوب بنده يمن به تو عقل وتوانائي دادم كه مشكلات مقابله كني بقيه اش به عهده ي خودت . البته خدا وند سال گذشته به من كمك بزرگي كرد چون نزديك بود براي بعضي ادم ها كه اصلا لياقتش را نداشتند از سر ناداني فدا كاري هائي بكنم كه بعدا عواقبش من را نابود ميساخت . از وقتي پدرم رفته كلا شالوده ي خانواده ي ما از هم پاشيده و جديدا هم مادرم تصميم به فروش خانه گرفته .نميدانم من از فروش خانهي پدري خيلي بدم مي ايد من اين كار ار دوست ندارم من خوشم نميايد به يك اپارتمان كوچك وناشنا س بروم و وقتي به كوچه وخيابانمان ميروم ديگر اثري از خانه يما نباشد اما ظاهرا مادرم كه سه دانگ خانه به نامش است و از سه دانگ ديگر هم ارث ميبرد تصميم گرفتها راهش را از ما جدا كند برادرم هم راضي نيست ...خدايا چقدر از اين مسائل ارث وميراث نفرت داشتم كه حالا گريبانگيرم شده .. ديروز مادرم ميگفت خوب اگه از شوهرت ناراضي هستي طلاق بگير گفتم نه بابا چشم بسته غيب گفتي ... نهايتا از فروش اين خانه چقدر ميخواهد دست من را بگيرد يك لانه هم نميتوانم بخرم تازه با گرگ دندان تيزي چون شكنج كه مترصد تصاحب ارثو ميراث من است . خلاصه وقتي مادر ادم پشت ادم را خالي كند ديگر از بقيه چه توقعي داشته باشم . ميگويد من خواهم با سهم خودم دست به كارهاي خيريه بزنممسجد بسازم و اين حرف ها ..باشد من يكي كه نميتوانم حرفي بزنم .. بگذريم حوصلهي اين همه دغدغه را ندارم حال جسمي ام بشدت خراب است ......خوب ديگر بروم بقيه را روز بعد مينويسم فعلا خدا نگهدار
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 10:46 توسط شیرین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
يه زنم منو ميشناسيد شايد كامل شايد ناقص تكه هائي از وجود گم شده حرف هاي زيادي داشتم براي گفتن قصه هاي زيادي اما مجبور شدم سكوت كنم
|
|
RSS
|