X
تبلیغات
انا در اغما
داستانهای زندگیم
این روزا یه سوال بزرگ تو دهنمه آیا واقعا چیزی به نام شانس یا بد شانسی یا بهتر بگم ادم بد شانس یا خوش شانس وجود داره یعنی مثلا همین مسئله ی اتش سوزی وپزت شدن او دو تا زن ..نمیدونم چرا یه لحظه خودمو گذاشتم جای اون زنا حس کردم اره منم یه جوری مثل همینام یه اتیش گسترده داره به  جایگاه تنگ وتاریکی که دارم نزدیک میشه و من دیگه جرات و قرار موندن تو اون فضای تنگ وتهدید کننده رو ندارم اره یه جورایی من ام لبه پنجره ام همونقدر خسته وترسیده و دارم مقاومت میکنم  حالا معلوم نیست  کی دستام شل بشه و ا عاقبت میله رو رها کنم

نمیدونم شایدم بالاخره نردبان بالاخره باز بشه و من تو اخرین لحظه دستامو بذارم تو یه دست امن و پامو بذارم رو پله و پایین بیام .

این روزا با خودم تنها میشم و فکر میکنم باید انتظار چی رو داشته باشم من فقط باید روی خودم تکیه کنم قرار نیست هیچ کجا وهیچ شانسی به من رو کنه .. پس امید وارم خودم به داد خودم برسم .

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1392ساعت 0:9  توسط شیرین | 
دلم تنگ شده دلم تنگ شده برای روز هایی که مینوشتم  از همه چیز از همه جا از درد های حقیرم از عشق های حقیر ترم . از حوادث کلیشه ای زندگی ام .اما بعضی اتفاقات بعضی داوری ها این دلخوشی را هم از من گرفت .

نه اینکه حالا نمینویسم چرا در جای دیگر بجز نت ولی اصولا رسمیو سفراشی است یکنوع تحت نظر بودن نوشتن با ترس از قضاوت ومیدانید این اصلا مزه نمیدهد .

جالب است این روزها که بین ادم های حرفه ای نوشتن بر میخورم . حالو حوای پر افاده یانها را میبینم دلم هوای خواننده های مهربان و ساده ام را میکند که در قلبشان به سویم باز است .

خسته ام از خسته از ادم هایی که در دیدار نخست با تو خودشان را هیجان زده نشان میدهند و بعد معلوممیشود چقدر پوچند زیرا تو برای انها فقط یک لحظه ای یک دیدار و بعد دیگر هیچ

به خودم میگویم بازهم دم ان دوستان گرم که سال ها خزعبلات مرا تحمل کردندو تازه دلداری هم دادند

بله خواهر برادر روزگار غریبی است زیرا تازه فهمیدم بعضی از هنرمندان نازک طبع از جلاد ها هم بیرحمترند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1392ساعت 9:2  توسط شیرین | 
اتفاق خاصی نیفتاده همه چیز به همان تلخی همیشگی است . دارم روی یک طرح کار میکنم. کمی هم به ادامه تحصیل البته بیشتر دست گرمیست . نه اینکه واقعا بخو اهم قبول شوم .یعنی مغزم طلب میکند کمی مطالب علمی بخوانم و از مطالب رومانتیک دوری کنم . چیز زیادی برای گفتن نیست .بنظرم زندگی من خیلی وقت است تمام شده . این نفس کشیدن های دائمی این غذا خوردن ها رژیم گرفتن ها همه غیر ارادیست .

خیلی اتفاق ها افتاده اما اینقدر مزخرفن که فقط در همان حد ثبت موقت مانده اند . به یادتان هستم .

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1392ساعت 8:16  توسط شیرین | 

وقتی تو ایوون نشستم
در به روی غصه بستم
وقتی که بودم باز بی قرارت
مثل همیشه در انتظارت
پیغوم تو جای تو اومد خالی و سرد
رسید به دستم با یه شاخه گل زرد

من که به جز تو فکری نداشتم
با یاد تو سر روی بالشم میذاشتم
وقتی که قلبم تو سینه لرزید
وقتی که از من اسمتو پرسید
پیغوم تو جای تو اومد خالی و سرد
رسید به دستم با یه شاخه گل زرد

من برای تو که مثل پیرهنی کهنه نبودم
عروسک خیمه شب بازی روی صحنه نبودم
حرفای تو خوب و شیرین اما من بچه نبودم
توی دستای تو که مثل یه بازیچه نبودم
وقتی که چشمم به کوچه خشکید
آیینه وقتی تنها منو دید
پیغوم تو جای تو اومد خالی و سرد
رسید به دستم با یه شاخه گل زرد

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1392ساعت 13:39  توسط شیرین | 

 

اینقدر بغض کردم که دلم میخواد بیخودو بی هوا بخندم

اینقدر ترسیدم که دلم میخواد اخر شجاعت باشم

اینقدر درجا زدم که دلم میخواد پرواز کنم

اینقدر خسته ام که  دلم میخواد یه جای بی ربط  واسه  همیشه بخوابم

اینقدر انتطار کشیدم که صبرم  ته کشیده

دلم فقط یه جای دور وامن میخواد

جایی که ابی کم رنگ اسمون با سبز سیر زمین یکی بشه

جایی که توش جوونه بزنم قد بکشم ریشه دار بشم

بمونم ودیگه برنگردم

هیچوقت هیچ وقت

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1392ساعت 0:15  توسط شیرین | 

چه در دل من ، چه در سر تو

من از تو رسیدم به باور تو

تو بودی و من به گریه نشستم

برابر تو ، بخاطر تو

به گریه نشستم..

بگو چه کنم؟

 

با تو ... شوری در جان

بی تو ... جانی ویران

از این زخم پنهان ، میمیرم!

نامت در من باران

یادت در دل طوفان

با تو امشب پایان میگیرم !

 

نه بی تو سکوت ، نه بی تو سخن

به یاد تو بودم ، به یاد تو من

ببین غم تو رسیده به جان و دویده به تن

ببین غم تو رسیده به جانم ، بگو چه کنم؟

 

با تو ... شوری در جان

بی تو ... جانی ویران

از این زخم پنهان ، میمیرم!

  هر چقدر بخوام عشقت رو انکار کنم که بگو تموم شدی فراموشت کردم برام اهمیت نداری

میای و یه جوری بهم ثابت میکنی که همش خیال باطل بوده

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1392ساعت 2:31  توسط شیرین | 
سلام دوستان خوبم   خوب اول گزارش کار و اینکه قرار بود یک استاد محترم به بنده در راستای نوشتنم رمانم کمک کند  که  متاسفانه  نشد ایشان طی ایمیلی به من اعلام کردند که  پرداختن به مسائلی چون عشق ومشکلات ازدواج و مسا ئل احساسی نهایتا ودست بالا به رمانی عامه پسند منجر خواهد شد . وتوصیه کردند بنده اصلا این موضوع را ننویسم .

 البته من برای این استادارجمند خیلی ارزش قائلم و قبلا هم تک وتوک نوشته های غیر وبلاگی بنده رو البته خونده بود ونطرش خیلی مثیت بود . ولی خوب بهر حال حاضر نشد در امر نوشتن این رمان البته منطور من راهنمایی و رفع اشکال بود ُ کمک  کند. خوب حقیقتش خیلی ناراحت شدم با خودم گفتم یعنی نوشتن این رمان که من میخوام توش درد زنای طبقه ی متوسط جا معه رو بیان کنم  بدرد بخور نیست .

البته مسلمه که من نمیخوام چیزی بنویسم که شخصیت های مردداستان همه ادمای بد وشرور باشن وشخصیت زن فرشته .و لی واقعا زن ایرانی  تو این جامعه دردش تکراری شده . من تصورم از رمان عامه پسند داستان هایی بود که سر شار از عشق و عاشقی  های پر  شور  د رنگاه اول و پایان ها الکی سوزناک با الکی خوش بود. از اونا که قهرمان داستان حتما یه دختر خیلی خوشگله و بالاخره هم بعد از کلی بد بختی یکی  پیدا میشه و اونو نجات میده . البته این اتفاق تکراریه ودوسال پیشم من با یک نویسنده دیگه کار میکردم اون موقع میخواستم راجع به بچه های طلاق تحقیق کنم و بنویسم خیلی برام مهم بود ایشونم  طرح منو قبول نکردو دوست داشت من یه چیزایی بنویسم در مایه ی دارن شان و داستانای ترسناکش .اقا مام حرفشو قبول کردیم و کنار کشیدیم بقیه بچه ها ی گروه نوشتن و یکی دوتاشونم چاپ کردن منم با ذوق خریدم ببینم اینا چی نوشتن که دیدم ای داد بیداد اینا که خیلی سطحیو  سر دستیه منکه خیلی بهتر میتونستم بنویسم .

بگذریم . اما درد نوشتن این رمان تو جون من هست . تقریبا نصفشم نوشتم . و دلم نمیخواد دوباره مثل دو سال پیش به حرف اون استاد کارمو نیمه تموم بذارم . حالا میخوام با خودم سخت گیر باشم اما این عبارت عامه پسندُبدجور اعتماد به نفسم رو گرفته وتا میخوام بنویسم دچا روسواس میشم .

بهر حال شما که میدونید من هنری بجز نوشتن ندارم .چیز دیگه ا ی هم تو زندگی من نیست .منظورم دلخوشیه ها  نه چیز دیگه . یا مریضم یا بیمارستانم .البته خدا رو شکر که هنوز زنده هستم وبالا ی سر دخترم ناشکری نمیکنم .ولی خوب بهر حال زندگی عاطفی  من هم که دیگه تموم شد . و باید با حسرت عشقایی ا  ز دست رفته بسازم.

حالا کمن زنایی مثل من این همه درد عامیانه اس /اینکه یه دختر نسبتا زیبای باهوش و با استعداد تبدیل به یه زنی مثل من بشه  درد نیست مهم نیست . اینکه چه عواملی تو اجتماع ما زنای تحصیل کرده رو مثل من اینقدر ناتوان  میکنه مهم نیست . تربیت غلط -نداشتن اعتماد بنفس -تصمیم گیری های غلطو ریشه یابی اونا اهمیت نداره .

البته من نمیدونم چقدر توانایی بیان وتصویر کشیدن این مسائل رو دارم و حتما خیلی کار سختیه ولی قطعا بی اهمیت نیست .

 دخترم که تا جدودی رمانمو خونده میگه مامان اگه ننویسی من میدونم وتو .

 

بهر حال دارم  مینویسمش سعی کردم از زندگی واقعی خودم خیلی فاصله داشته باشه . چون نمیخوام زن داستانم اینقدر منفعل باشه

بهر حال برام دعا کنید که این کا رنیمه تموم روتموم کنم .

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1392ساعت 2:36  توسط شیرین | 
چقدر بده مدام مجبور باشی با نا امیدی بجنگی و مدام به خودت یاد وری کنی که اگه نسلیم بشی قافیه رو باختی .

این روزا بیشتر از همیشه احساس تنهایی میکنم .  هر روز به ایننه نگاه میکنم و منتطر چین وچروک  یا خطو خطوطی روی صورتم هستم  . البته هنوز خبری نیست و اکثرا  منو جوونتر از سنی که هستم حدس میزنن ولی خوب که چی .بهر حال سال های زیادی از دست رفت . سال های زیادی با درد و شکنجه گذشت و تموم شدو

بالاخره هم هیچ وقت نشد  عاشقانه زندگی کنم . کسایی که دوسشون داشتمو شاید دوسم داشتن همه از دورم رفتن . چی باید گفت . اما خوب ادم به خیال زندس . دروغ نمیگم هنوز امیدوارم که بالاخره یه غلطی بکنم یه کاری که خاص خودم باشه . دوست دارم دخترم خیلی موفق بشه اما میدونم که اصلا منو قبول نداره . خیلی حیف شد دوست داشتم منو ادم ارزشمندی بدونه ولی نشد .

بیشتر با ژدرش رفیقه البته نه اینکه اونو قبول داشته باشه ها نه عیباش. کاملا میفهمه ولی علاقه اش به پدرش اینقدر زیاده که روی عقایدشو پوشونده .

خلاصه هر وقت خسته میشم یه جا دراز میکشم و برا یخودم رویا بافی میکنم .که بالاخره رمانم رو تموم کنم فقز تموم کردنش برام مهمه  همین .

همش باید مراقب خورد وخوراکم باشم با کوچکترین چیزی چاق میشم واین خیلی سخته . بدنم خیلی کوفتس  وهمش احساس میکنم میخوام بیفتم .

امروز خیلی بهش فکر کردم به مرحوم یه جوری شدم یه سردی بدی تو وجودم پیچید . یه حال یداشتم داشتیم از یه بزرگراه میگذشتیم میخواستم از ماشین ژیاده شم کنار نرده های اهنی پل وایسمو همینطور ماشینا رو نگاه کنم خلاصه بد جور احساس غارت شدگی داشتم اره کاملا احساس میکردم مرحوم  بطرز نا خوشایندی یک تکه از قلبم رو برده یه حفره یخالی  .البته اصلا احساس کینه و انتقام نمیکردم . فقط دلم میخواست سکوت کنم و به یه جا خیره بشم همین .

   بهر حال تا اینجا بچه یخوبی بودم امیدوارم از فردا بتونم بقیه را هم بنویسم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1392ساعت 1:4  توسط شیرین | 
سلام میخواستم یه نکته یجالب بهتون بگم  مادر بحث نوشتن یه مسئله یمهم داریم واونم اینه که باور پذیری حوادث خیلی مهمه مثلا شما نمیتونید بدون این که ژیش زمینه یمناسبی برای شخصیتتون فراهم کنید مثلا نشون بدید که رفته یه جا یکی رو کشته  و بعد ترتیب وقایع باید منطقی باشه یعنی این که یه ادم مدام رفتارای بد ازش سربزنه

درست نیست و باید یه تعادلی داشته باشه . خلاصه وقتی داشتم برا ینوشتن از خاطرات زندگی خودم الهاممیگرفتم یه دفعه به خودم اومدم ودیدم ا این اتفاقات اصلا باور ژدیر نیست اینکه هی مردی بیاد یه دختر یرو بگیره و از اول هی اذیتش کنه عذابش بده  یه طرف بعد از طرف دیگه اون دخترو خانواده اشم اینقدر بلا نسبت گاگول باشن که یارو هر بلایی سرشون اورد هیچ کاری نکنن .

یعنی از یه طرف مدام کنش های ناژسند وغیر معقول واز طرف مقابل هیچ واکنشی نیست .

اینه که کلا الهام گرفتن ا زداتانس زندگی خودم و بی خیال شدم با خودم گفتم مسخره یه مردی ان همه زور بگه بی دلیل یه زنی این همه زورو بپذیره ببخشید گور بابا یجفتشون من باشم یه همچین داستانی رو نمیخونم هیچ وقت

ادم دلش میخواد شخصیت داستان ژویا باشه یه واکنشی نشون بده نه مثل ماست .

خلاصه  که اینطور  حالا جالبم اینجاست که چون من خوب به خط قرمزای رسانه ای واردم میدونم که تقریبا ۹۰ئ درصد نوشته ها یم  ن باید سان سور بشه  یا کم رنگ بشه  ولی باز به خودم میگم تو بنویس که لا اقل وطیفتو انجام داده باشی بعد برو سراغ موضوعات یکه

اخه من چند وقت ژیش داشتم فیلم من همسرش هستم رو میدیدم دیدیم به به چه فیلمی داره واقعیت جامعه رو نشون میده خیانت زن به شوهر و فلان و بسان بعد دیدم اخرش اصلا یه جور مسخره ای نشون دادن که نه این زنه که خدا ین کرده نمیخواسته به شوهرش خیانت کنه میخواسته امتحانش کنه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1392ساعت 10:22  توسط شیرین | 
الان که دارم اینا رو مینویسم خیلی ناراحتم البته چیز تازه ای نیست .من دیگه عادت کردم یعنی اصلا مگه ممکنه تو زتذگی من اتفاق  خوبی هم بیفته .ولی  حقیقتش دیروز با جاری ام صحبت میکردم راجع به نوشتن کتا بو اینا یه دفعه سرشو  پایین انداخت و با تردید گفت چرا موضوع رمانت اینقدر غمناکه یه چیز شاد بنویس .دیروز حرفی نزدم ولی حالا الان که خیلی ناراحتم به همون دلایل همیشگی خیلی دلم میخواست بهش بگم من چطور از شادی بنویسم .مگه من اصلا فهمیدم شادی چیه  ۱۴ ساله که ازدواج کردم چی دیدم بجز شکنجه وناراحتی .البته حالا هر روز خدا رو شکر میکنم که فقط زنده بمونم .تو دو سال دو تا عمل جراحی انجام دادم یکی هیستروکتومی یکی کوله سیستوکومی  هر دو شم تنها بی یار و یاور پاشو خودت برو دکتر خودت برو بیمارستان  این اخری رو هم که هزینه ی عملو اصلا خودم دادم  چون نمیخواستم برادر شکنج عملم کنه  به دلایل مهمی چون نمیخواستم بفهمه من میمکتومینکردم هیستروکتومی کردم  .  تا بجنبم تو تخمدانم کیست در میاد باز برو دکتر باز ازمایش قرص دارو اما باز خدا رو شکر با همه یاین سختیا بیماری لا علاج نبوده  برا یخودم بوده برای بچه ام نبوده یا حتی این شکنج چوناصلا حوصله ندارممریض بشه تا من حتی یه لیوان اب دستش بدم .خوب حالا با این اوصاف من از کدوم  شادی بنویسم .

ببخشید اما خیلی خسته شدم گاهی دلم میخواد یعنی واقعا دلم میخاد بمیرم  . ولی خوب نمیخوام دخترم بیمادر بشه . چی بگم به اندا زه ییک کوه درد دارم به اندازه ی یه دریا بغض دارم .میدونم نبادی ناشکری کنم وضع میتونست خیلی بد تر باشه   ولی  هیچی بهتره حرف ینزنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1392ساعت 19:44  توسط شیرین | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
يه زنم منو ميشناسيد شايد كامل شايد ناقص تكه هائي از وجود گم شده حرف هاي زيادي داشتم براي گفتن قصه هاي زيادي اما مجبور شدم سكوت كنم

نوشته های پیشین
بهمن 1392
دی 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
آرشيو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

دریافت کد جملات شریعتی
نایت اسکین-
دانلود آهنگ جدید href="http://night-skin.com/blogcode/shariati/">جملات شریعتی